تبليغاتX
کـــــــــــــولـــــــــــــــی

تمام دیروز با تو هم بغض بودم

تمام امروز با تو هم گریه

هیچ عابری از یاد نمی برد آن نیم روز داغ و عبوس را

خیابان هم شکل کابوس های تو بود

و هر خانه ای

در سکوت شبانه ی شهر ، ندیم اشک هایت

بخواب ستاره ی زخمی ، بخواب !

که این روح و جسم خسته ام

ایستگاهی برای گریستن پیدا نمی کند.

باران نمی بارید

 پیراهنم بوی دود و باروت می داد

و تو به هوش آمدی

با نگاهی مات و اندوهگین

در سه کنج چاردیواری ، بدون پنجره.

سکوت الکن خشم در لرزش دست هایت

آغاز رقص مرگ بود

سرود تباهی بود

ماتمی سیاه در آستانه ی فصل گرم خون آلود

بخواب ستاره ی زخمی ، بخواب !

که این روح و جسم خسته ام

ایستگاهی برای گریستن پیدا نمی کند...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:57  توسط فرهــــــاد مرادي  | 

جمعه ای که گذشت آن قدر غمگین بود که باز هم فیلم "آینه" را دیدم. فیلمی که بارها و بارها دیده ام و بارها و بارها با سکانس های جادویی اش اشک ریخته ام. لحظه هایی که به جای موسیقی ، شعر و صدای آهنگین "آرسنی تارکوفسکی" روحم را منقلب  می کند. انگار دریچه ی دوربین "آندری تارکوفسکی" روایت دیگری از غم دارد. این ریتم غم در "آینه" است که مرا به وجد می آورد. قصد نوشتن درباره ی "آینه" را ندارم. گویا توانش هم نیست. بیش تر می خواستم به لحظه هایی نزدیک شوم که "آینه" محرک اصلی آن بود ، اما کدام جمله ها  بهتر از شعر "آرسنی" می تواند لحظه های مخلوق "آینه" را بازنمایی کند؟

"دیروز از صبح چشم انتظار تو بودم

می گفتند "نمی آید" ، چنین می پنداشتند

چه روز زیبایی بود ، یادت هست؟

روز فراغت و من بی نیاز به تن پوش.

امروز آمدی، پایان روزی عبوس

روزی به رنگ سرب.

باران می آمد

شاخه ها و چشم اندازها در انجماد قطره ها.

واژه که تسکین نمی دهد

دستمال که اشک را نمی زداید."   

 


ترجمه ی شعر بالا ، متعلق به "بابک احمدی" است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:13  توسط فرهــــــاد مرادي  | 

تحلیل شرایط اجتماعی - سیاسی ایران بر مبنای اصول روان شناسی اجتماعی یکی از دیدگاه هایی است که می تواند راه گشای تحلیل های این حوزه باشد. پیچیدگی و سرعت بالای تغییرات مسائل اجتماعی - سیاسی و هم چنین حضور پررنگ سانسور برای جلوگیری از دست یابی فعالین اجتماعی و سیاسی به حقایق حوزه ی عمومی و قدرت می تواند روان شناسی اجتماعی را تا حد سلاحی تاثیرگذار در دست فعالین ارتقا بخشد. اگرخصلت های فرهنگی و روانی عام جامعه که توانسته زمینه ساز عقب ماندگی ها و تولید بسیاری از آسیب های رفتاری جامعه باشد، در ارتباط با رفتارهای قدرت تحلیل شود پاسخی صحیح به پیچیدگی های مسائل اجتماعی و سیاسی است. عدم توفیق مردم ایران در درگیری با حکومت استبدادی از دوران انقلاب مشروطه به این سو نمونه ی مناسبی است تا بتوان زمینه های اثبات ادعای فوق را فراهم آورد. پاسخ به این صورت مسئله ی تاریخی که یک قرن از عمر آن می گذرد را نمی توان صرفاً در زیر بناهای اقتصادی یا زد و بندهای سیاسی جست و جو کرد. این راهی به غایت غلط است که ما هزینه ی تاریخی آن را در انقلاب 57 نیز پرداختیم. همان هزینه ای که "بهرام بیضایی" در فیلم "مسافران" با به تصویر کشیدن تبدیل جشنی بزرگ به عزایی سیاه و دل خراش به بیان نمادین آن پرداخت. گرچه در مقاطعی این شیوه ی تحلیل مورد استفاده ی عده ای از روشنفکران ایران هم چون "محمد مختاری" و "محمدجعفر پوینده"قرار گرفت ، اما اعمال سانسورهای خشن و پرداخت هزینه های سنگینی که از جانب قدرت به روشنفکران حامی این دیدگاه تحمیل شد، نشان دهنده ی خطیر بودن تحلیل های علمی و متعهدانه ایست که این شیوه ی برخورد با جامعه می تواند تولید نماید.

حال با توجه به توضیحات فوق ، شاید بتوان با دیدی باز تر به بیان آن چه "حسن قاضی مرادی" قصد دارد در پژوهش "در پیرامون خودمداری ایرانیان" جست و جو کند، پرداخت.

معرفی کتاب

کتاب "در پیرامون خودمداری ایرانیان" را نخستین بار در تابستان 86 و به پیشنهاد "جاوید سبحانی" و "بهرام رحیمی" خواندم. موضوع کتاب ، نگاه انتقادی و خلاقیت "حسن قاضی مرادی" - نویسنده ی کتاب - در ساختار مند کردن رساله اش به نظرم بسیار جالب آمد. تکیه ی اصلی قاضی مرادی در این کتاب برمفهوم خودمداری و جایگاه آن در میان ایرانیان است. او برای آغاز بحث خود ابتدا تفکیکی بین مفهوم "فردگرایی" - مفهومی که اساس رفتار سیاسی در غرب قرار دارد - و "خودمداری" - مفهومی که اساس رفتار سیاسی در ایران قرار دارد- قائل می شود. قاضی مرادی ضمن آن که تفکیک بین این دو مفهوم را بسیار مهم می داند، اولین فصل کتاب را این طور آغاز می کند:" بر جامعه ی ذره ای شده ی غربی ، فردگرایی و بر جامعه ی ذره ای شده ی ایران ، خودمداری استقرار یافته است." و بعد از آن به تفکیک دقیق این دو مفهو م از یک دیگر می پردازد. قاضی مرادی درتشریح مفهوم فرد گرایی ابتدا بر این نکته تاکید می کند که فردگرایی مفهومی کاملاً مدرن بوده و با ارجاع به نظر "کارل مارکس" - فیلسوف آلمانی - این مفهوم را زائیده ی روابط تولید سرمایه داری دانسته و به صورت ضمنی یکی از پیشرفت های آگاهی انسان معرفی می کند. نویسنده ی کتاب با بیان این نکته که "پس از استقرار مناسبات سرمایه داری - به ویژه مالکیت خصوصی و رقابت آزاد بورژوایی - بینش فلسفی نوینی از رابطه ی فرد و جامعه پدید آمد(فردگرایی) که در سطح سیاسی به تدوین آموزه ی لیبرالیسم انجامید" ، ریشه های اصلی مفهوم فردگرایی در دوران جدید را در آرای "جان لاک" یافته و در این باره چنین می گوید:"جان لاک معتقد بود فرد نسبت به جامعه مقدم است و حالت طبیعی انسان ، وضعیت فردی اوست و کوشش انسان در این حالت ، بنیان موجودیت جامعه است." در مقابل تشریح فردگرایی و بررسی این موضوع که ما در ایران به علت عدم شکل گیری مالکیت خصوصی با فقدان فردگرایی مواجه هستیم ، نگارنده نظر خود را درباره ی خودمداری ایرانیان پیش می کشد. "گرایش انسان به زندگی در محدوده ی رفع نیازها و تحقق منافع و مصالح شخصی و خصوصی بی واسطه ی آنی و فوری به عنوان تعریف خودمداری ارائه می شود." این تعریفی است که در کتاب "در پیرامون خودمداری ایرانیان" از مفهوم خودمداری ارائه می شود. یکی از رفتارهای خلاقانه ی "حسن قاضی مرادی" در عمق دادن به موضوع مورد نظر رساله اش ، بررسی زمینه های مادی هر مفهوم فرهنگی است که به تشریح آن می پردازد. به عنوان مثال ما در فصل اول کتاب زمینه های اقتصادی ، اجتماعی - اقتصادی، سیاسی - اجتماعی و فرهنگی - اخلاقی ، فردگرایی ، فقدان فردگرایی بین ایرانیان و خودمداری را می خوانیم.

بنا بر تقسیم بندی کتاب ، بخش نخست رساله - همان طور که گفته شد - به توضیح فردگرایی و خودمداری و تفاوت بین این دو می پردازد. در بخش دوم "ابتدا حکومت استبدادی و برخی جنبه های وحدت آن با خودمداری به طور عام معرفی می گردد و سپس با نگاهی به تاریخچه ی حکومت استبدادی در ایران از آغاز تا دوران معاصر ، خودمداری ایرانیان در ارتباط با حکومت استبدادی و برخی ویژگی های عمومی جامعه ی ایران سنجیده می شود." بررسی ریشه های عام استبداد در شرق از منظر تعاریف و نظرات هگل ، مارکس و آلتوسر اساسی را برای این بخش از کتاب به وجود می آورد تا بر مبنای آن به بررسی حکومت های استبدادی پیش از اسلام و بعد از آن بپردازد. بررسی ارتباط سه شیوه ی تولید موجود در ایران - که قاضی مرادی به تفصیل و با نمونه های تاریخی به بسط آن ها می پردازد - با حکومت استبدادی - به عنوان خودمداری مستقر در حاکمیت سیاسی - روش علمی وبینش منسجم نویسنده را در رابطه با موضوع مورد بحثش نشان می دهد. بخش سوم کتاب نیز به بررسی برخی از ویژگی های "فکری،عملی و عاطفی" خودمداری با توجه به شیوه ی زندگی خودمدارانه می پردازد. این بخش استغراق در زندگی روزمره را سبک زندگی خودمدارانه معرفی می کند. این پژوهش با تکیه بر اصول روان شناسی اجتماعی ویژگی های فکری ،عملی و عاطفی این سبک زندگی را به ترتیب تحت عنوان " بینش روزمره ، ذهنیت استبداد زده و بی اعتقادی" ، "سترونی و تقلید ، تجاوزگری و خشونت و فساد" و هم چنین " فقدان عشق و دوستی، ناامیدی و تحقیر شدگی و حس حقارت" تحلیل می کند و بر این باور است که رفتار خود مدارانه در هریک از حوزه های فکری،عملی و عاطفی به این ویژگی های رفتاری در سطح جامعه ختم خواهد شد. در پایان و در بخش چهارم این پژوهش نیز "برخی جنبه های واکنش ایرانیان نسبت به حکومت استبدادی که متاثر از خودمداری است ، مورد نظر قرار می گیرد و بر این نکته تاکید می شود که کشمکش با حکومت استبدادی از موضع خودمداری کشمکشی منفعلانه است". در واقع دغدغه ی اصلی پژوهش "در پیرامون خودمداری ایرانیان" ، بررسی زمینه های فرهنگی عدم توفیق ایرانیان در مبارزه با حکومت استبدادی است. قاضی مرادی در نقد هر یک از ویژگی های فرهنگی مبتنی بر خودمداری که به منظور بررسی عدم توفیق ایرانیان در تقابل با حکومت استبدادی به آن ها می پردازد، ارتباط سه حوزه ی رفتاری مردم ، روشنفکران و قدرت را با ویژگی های مطرح شده نشان می دهد.

این کتاب را "نشر اختران" برای اولین بار به سال1378 و در 222صفحه منتشر کرده است. قیمت این کتاب در چاپ چهارم آن به سال 1385دو هزار تومان بوده است.

سخن آخر

"حسن قاضی مرادی" در کتاب "نوسازی سیاسی در عصر مشروطه ی ایران " این موضوع را به میان می کشد که بررسی تحولات بعد ازانقلاب مشروطه در ایران این مهم را به اثبات می رساند که دوران گذار جامعه ی ما از سنت به تجدد طولانی شده و این موضوع لزوم نقدی بنیادی را در حوزه ی رفتارهای فرهنگی ما طلب می کند. این اظهار نظر قاضی مرادی درباره ی گلوگاه اصلی تاریخ معاصر ایران را می توان دغدغه ی آشکار کلیه ی آثار او دانست. از این رو با توجه به شرایط فعلی که مقاومت مردم برای عبور از مناسبات سنتی حاکم در حوزه ی سیاست، اقتصاد ، فرهنگ و... به حساس ترین قسمت خود رسیده است و هر عمل اجتماعی مستلزم استواری بر تحلیلی عقلانی و منعطف از شرایط است ، بی اغراق می توان مطالعه ی آثاراین پژوهشگر خلاق و متعهد را راه گشا دانست. پس امید آن می رود که در این دوران پرطنش بازخوانی آثار این محقق برجسته ی علوم انسانی بر تحلیل روشنفکران و فعالین اجتماعی - سیاسی تاثیرگذار بیفتد تا با جمع بندی عمل اجتماعی خود بتوانند جایگاه شان را در کلیت جنبش معین و مشخص کنند. در پایان نیز به دیگر آثار منتشر شده از "حسن قاضی مرادی " اشاره خواهد شد:

1) در ستایش شرم، جامعه شناسی حس شرم در ایران / نشر اختران

2)استبداد در ایران / نشر اختران

3)نوسازی سیاسی در عصر مشروطه ی ایران / نشر اختران

4)کار و فراغت ایرانیان / نشر اختران

5)تاملی بر عقب ماندگی ما ( نگاهی به کتاب "دیباچه ای بر نظریه ی انحطاط ایران" نوشته ی دکتر جواد طباطبایی) / نشر اختران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:47  توسط فرهــــــاد مرادي  | 

چشمان سیاهت

                    پایان حرکت نیست

                                         سر آغاز فریاد است!

مامن گرمی ست

برای آمیزش مهر و کین٬

زادگاه عصیانی ست

که هر دانه ی اشک را

                       معنایی دوباره می بخشد.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:22  توسط فرهــــــاد مرادي  | 

فاجعه در راه است ، این را از کابوسی که دیدم احساس می کنم:

"دشتی سرسبز بود. کاملاً  سبز، مثل یک مخمل سبز و یک دست ، شاید هم شبیه یک خلاء و تنها چیزی که در آن خلاء حضور داشت ماده گوسفندی خرفت بود که می چرید. تنهای تنها ، ناگهان از گوشه ای بزمجه ای به سویش خزید . آرام و بی صدا سرش را به سوی پستان های ماده گوسفند برد و شروع به خوردن شیرش کرد، بی آن که ماده گوسفند بویی ببرد."

این خواب را مادرم سال ها پیش برایم تعبیر کرده بود ، اشک در چشم های کوچک و ریزش جمع شده بود و کلمات را بریده بریده ادا می کرد. گویی او هم فاجعه را ، درست مثل امروز من ، با بند بند وجودش احساس کرده بود. کوچک ترین هشداری هم نداد. شاید احساس می کرد قدرت جبر بسیار قوی تر و سخت تر از گفته ها و دعاهای اوست. دستی بر صورتم کشید ، دست هایش بوی حنا می داد ، در همان حال دست هایش را بوسیدم.

حرف های مادرم درست بود. فاجعه مو به مو اتفاق افتاد. همان سال از سربازی روسی که از جنگ آمده بود ، آبستن شدم. او بعد از نزدیکی ما رفت. به قول خودش به کشور مخروبه اش بر می گشت تا تحمل سختی ها و تلخی ها برایش آسان تر شود. می گفت باید مثل همه ی هم وطنانش به غربت و تنهایی خو بگیرد. من نه ماه بعد از رفتن او فارق شدم و نوزادی عجیب به دنیا آوردم. زبان قابله ام بند آمده بود و کلمه ای به زبان نمی آورد. بدن نوزاد راه راه  بود. قسمتی سیاه و کبود و قسمتی سفید ، یکی از پاهایش بلند تر از دیگری بود و از کتف هایش به جای بازو و ساعد دو کف دست با انگشت هایش آویزان بود. از دیدنش جیغ کشیدم و سرم گیج رفت. تا دو روز به هوش نیامدم. مادرم در تمام این دو روز بچه را تر و خشک می کرد و کنار خودش می خواباند. بی آن که به روی خودش بیاورد. بعد از دو روز و با هزار گریه و زاری بچه را به اتاقم آوردند. او را در آغوش گرفتم. پوست زبر صورتش را بوسیدم و دست های نا توانش را نوازش کردم. خودم را مسئول این رویای هولناک می دانستم. احساس می کردم ، هیچ وقت خودم را نخواهم بخشید ، اما تمام این احساسات چه نفعی به حال او داشت؟چه چیز را برای او تغییر می داد؟ او که از لابه لای آن چشمان سخت قی کرده اش به دنیای ما نگاه می کرد. به دنیای کثافت و پر از بغض آدم ها ، او که از جنس ما نیست. او که مناسبات این دنیای پست برایش اهمیت ندارد. می دانستم در کمال معصومیت مورد قهر قرار گرفته است ، قهری ابدی و دردناک ، پدرش شاید در فرسخ ها دورتر از این نقطه ی نفرین شده با زنی فاحشه یا شاید با زنی زیبا و درستکار هم خوابه شده است و باز هم بی هیچ اضطرابی از ازتکاب گناه دیگر ، به بستن نطفه ی موجودی تازه فکر می کند. اما مطمئنم هیچ موجودی به سیه بختی این نوزاد که در آغوش من است به وجود نخواهد آمد. موجودی که به جای خنده و گریه ، فقط چشم هایش قی می کند و گه گاه سرفه هایی سخت از اعماق وجودش بر می خیزد. مادرم پیش بینی این فاجعه را کرده بود و هم چنان آرام و اندوهگین نظاره گر واقعه بود. اما فاجعه در این نقطه ختم نشد. قابله تمام شهر را پر کرده بود که من یک هیولا به دنیا آورده ام. هیولایی ترسناک و کریه که شیطان به او نظر کرده است و یا اصلاً قسمتی از روح شیطان را در او دمیده اند. گفته بود از دیدن او تا هفت شب خواب از چشم هایش رفته و بعد از شب هفتم ، در حالی که در خواب و بیداری به سر می برده ، مرد سبز پوشی به خوابش آمده و به او گفته قطعاً شیطان را به دو چشم دیده و به او یاری رسانده است. به خاطر همین باید مراسم ختم قرآن برگزار کند و شیطان را از بین ببرد. قابله همین کار راکرده بود. مراسم ختم قرآن را در هفت شبانه روز برگزار کرده و تمام زن های شهر را به دور خودش جمع کرده بود تا این که آخرین روز از حال رفته و همان مرد گندمگون به او گفته بود حالا نوبت شیطان است.

یک شب بعد از اذان مغرب قابله با آخوند مسجد به خانه ی ما آمدند. من در اتاق خودم دراز کشیده بودم و آن موجود بیچاره با چشم های قی کرده و مات کنار من بود. نه چیزی می گفت و نه از او صدایی بلند می شد. فکر می کردم اگر حتی برای او لالایی بخوانم ، این نوای مادرانه به گوش او عذابی بزرگ خواهد آمد. مادرم با چشم هایی گریان به اتاقم آمد. هیچ در فکر چیزی که می خواست به من بگوید نبودم و اصلاً تصورش را نمی کردم. کنارم نشست و گفت قابله با آخوند مسجد به این جا آمده اند و حالا باید پیش آن ها بروم ، چون می خواهند با من صحبت کنند و باز هم گفت تا آمدن من همین جا پیش نوزادم خواهد ماند. نمی دانستم آن ها با من چه کار دارند؟ چه چیزی از من خواهند پرسید و یا چه حرف هایی به من خواهند گفت؟ به سختی از جایم بلند شدم و به طرف اتاقی که آن ها نشسته بودند رفتم. قابله صورتش را با چادر پوشانده بود. من هم همین کار را کردم و وارد شدم. بچه ای هم آن جا کنار دست آخوند نشسته بود  ، که گمان کردم باید بچه ی خود قابله باشد. در کنجی از اتاق نشستم. نفس نفس می زدم. در همان حال قابله رو به من کرد و گفت :

- والله دخترم ، من خودم بچه ات رو کشیدم بیرون ، یعنی خودم هم ناراحتم از این چیزی که دارم میگم ، اما اون هیولا شیطانه ، خود آقا اومد به خوابم ، ختم قرآن هم گرفتم که حاج خانومم خبر داشتن اما تشریف نیاوردن ، حالا تو هم جای دخترم اگه دختر خودمم بود همین کار رو می کردم ، خود آقا گفت ، باید زنده به گورش کنیم ، خارج شهر ، معلوم نیست چی پیش میاد ، فقط حاج آقا استخاره کردن خوب اومده.

رنگم پرید. دهانم خشک شد. بچه ی من باید زنده به گور می شد؟ این نهایت فاجعه بود. غم انگیز ترین حرفی که می شد به مادری گفت. همان موقع به یادم آمد که  مادرم تمام این ها را می دانست. می گفتند وقتی مرا زاییده به صورتم نگاه کرده و گریسته. این کار او عجیب بوده و خیلی ها گفته بودند که او مرا دوست ندارد. آخوند همان طور که سرش پایین بود گفت:

- بله همشیره این به صلاحه ، ملتفت هستین که؟

با سر صحبت هایش را تایید کردم. دلیلی برای این کار نداشتم. از اعماق قلبم از همه ی آن ها متنفر بودم اما به همان اندازه ازشان می ترسیدم. من هیچ نشانه ای از وجود شیطان در وجود این موجود بیچاره نمی دیدم. او کاملاً پاک و بی آلایش بود. نه می خندید و نه گریه می کرد. فقط سرفه می کرد و از چشم هایش قی بیرون می آمد. سرم گیج رفت. قابله پیش من دوید. زیر بغلم را گرفت و تا دم در اتاقم برد ، اما داخل نیامد. می ترسید دوباره شیطان را ببیند و خوابش نبرد. از او هم بدم می آمد. آن ها بچه ی مرا زنده به گور می کردند. نمی توانستم آن ها را دوست داشته باشم. حتی به قابله نگاه هم نکردم. از پشت در مادرم را صدا زد تا مرا به داخل ببرد ، مادرم مرا به داخل اتاق برد و در رخت خوابم خواباند. مادر نگاهی به من کرد و از اتاق خارج شد. به طرف او برگشتم. او هیچ نمی دانست چه تصمیمی برای زندگیش گرفته اند. نمی دانست چه بر سرش خواهد آمد. از همان جا دستی بر بدنش کشیدم. بر پوست زبر و راه راه بدنش ، بر دست های کوچک بی ساعد و بازویش ، خیره شدم به آن نگاه ماتش بر سقف ، دوست داشتم بدانم چه چیز را جستجو می کرد از این دنیا چه سوالی داشت؟ چه چیز زیبایی می توانست ببیند؟ اصلاً چیزی می دید یا نه؟

قرار شد نزدیک اذان صبح پاسبانی با آخوند و یک قاری قرآن به سراغ ما بیایند تا قبل از نماز او را ، یا به قول آن ها هیولای مرا زنده به گور کنند. مقصد تپه ی "فتح علی خان" در خارج از شهر بود. می خواستند او را روی آن تپه ی تاریک و دور افتاده چال کنند. مشهور بود در این تپه موجودات عجیبی حضور دارند که همه انسان هایی نفرین شده هستند. مثل زن زناکاری که به سگی تبدیل شده بود و یا مردی که قاتل کودکان شهر بود و روحش در قالب کفتاری سرگردان تمام آن جا را به دنبال لقمه ای غذا می گشت ، اما چیزی  پیدا نمی کرد. حالا باید بچه ی من ، این موجود نفرین شده  با تمام این ها هم خانه و هم منزل شود. باید با این تاریکی که با ابدیت پیوند خورده بود الفت بگیرد.

او را در ملحفه ی سفیدی پیچیدم و برای آخرین بار بوسیدم. مادرم هم آرام شده و آماده ی رفتن بود. با هم به دم در خانه رفتم. پاسبان و آخوند و قاری هر سه آمده بودند تا در این مراسم سیاه شرکت کنند. ما پیاده به راه افتادیم ، باید مسافت زیادی را می رفتیم.

تاریکی بالای تپه رعشه ای به جانم انداخت. می لرزیدم ، حتی جرئت آن که صورت آن موجود ، آن هیولا یا شاید آن قدیس را نگاه کنم نداشتم. هر لحظه که می گذشت او قدمی به مرگ نزدیک می شد. شاید در آن دنیا در جمع فرشتگان قرار می گرفت ، شاید هم برای این خلقت ناخوانده به بزرگ ترین عذاب ها گرفتار می آمد. نمی دانم ، این حکمی بود که مردمان شهر برای زندگی او صادر کرده بودند. به خاطر آن که سیاهی از شهر ما رخت بربندد. مادرم آرام بود. اما من می لرزیدم. دلیل آن همه اضطراب را به خوبی می دانستم. قسمتی از من باید زیر آن همه خاک مدفون می شد ، این برای فهمیدن همه ی درد های من کافی نبود؟ صداهای عجیبی به گوش می رسید. آخوند و قاری چیزهایی زیر لب زمزمه می کردند ، شاید برای آمرزش روح این موجود بیچاره ، شاید هم برای رهانیدن خود از شر شیاطین!

پاسبان قبری کند، قبری کوچک ، و او را از دست من گرفت. حالا دیگر قاری هم کنار قبر روی زمین نشسته بود و قرآن می خواند. با صدایی بلند تا ما هم بشنویم. پاسبان او را درقبر گذاشت و خاک ریخت. قلبم گرفته بود. تمام قفسه ی سینه ام را دردی پوشانده بود و صدایم در نمی آمد. رگ های شقیقه ام به تندی می زد. طوری که احساس می کردم هر آن سرم می ترکد و از زیر آن همه فشار خلاص خواهم شد. حتی جرئت گریه کردن هم نداشتم. آب دهانم را قورت می دادم و از شدت بغض صدایی در گلویم می پیچید و قطع می شد. اما بغضم هر لحظه بیش تر و بیش تر راه گلویم را تنگ می کرد. زیر چشمی اطراف را می پاییدم. آخوند همان طور ایستاده بود و تسبیح می گرداند و ورد می خواند و صدای قاری هم بر تمام صحنه ها سنگینی می کرد. پاسبان هنوز در کار پر کردن قبر بود و مادرم هم چنان در کنار من ایستاده بود. بوی نفس هایش تنها نقطه ی آشنا در آن حوالی بود ، تنها نقطه ای که مرا از بیگانگی رها می کرد.

قبر از خاک پر شده بود و پاسبان با لگد قبر را صاف می کرد. حالا او زیر خاک بود و هیچ هوایی برای تنفس نداشت. مرگ در کار تسخیر وجودش بود. تمام سلول های سفت و زبر بدنش را تسخیر می کرد. دیگر بیش از آن طاقت نداشتم ، گریه کردم. از شدت هق هق هایم شانه هایم می لرزید. اشک بی آن که اراده کنم از چشم هایم جاری می شد. قاری باز هم قرآن می خواند. چشم هایش را بسته بود و دست هایش را کنار صورتش نگاه داشته بود. آخوند رو به من کرد و گفت:

- نماز میت جایز نیست ، بریم!

مادرم مرا در آغوش گرفت و آرام آرام از تپه سرازیر شدیم. حالا هوا گرگ و میش شده بود و از شهر هم صدای اذان به گوش می رسید.


 نوشتار فوق فصل چهارم از رمان "شاعر مرده" است که فعلاْ امیدی به انتشار آن ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:37  توسط فرهــــــاد مرادي  | 

پدر،

دغدغه ی همیشگی گفت و گوی با تو ، برای من صرفاً دغدغه ای فردی نیست ، بلکه در جای خودش معنایی کاملاً تاریخی و اجتماعی دارد. آغاز این شکل گفت و گو بین من و تو آغاز گفت و گو بین دو نسل جدا افتاده از هم است. مطمئنم هیچ کدام از نسل ها مثل نسل ما تا این اندازه از هم دور نبوده اند. تجربه ی افسرده ی شکست نسل تو در اوج شکوفایی و جوانی ، آن هم در وضعیتی که آمادگی فهم و پذیرش این شکست را نداشت ، به نقطه ای ختم شد که باید برای مرمت و برقراری رابطه با این زندگی زخمی ، از شکاکیتی گاه بیمارگونه پیروی می کرد. از طرفی ما هم وارث تمام سرکوب هایی بودیم که باید در امتداد شکست پدرانمان تحمل می کردیم و تاریخ هم بی صبرانه در انتظار رودرویی ما با یک دیگر ایستاده بود. ما حتماً در جایی از زندگی به هم می رسیدیم ، بدون آن که تصور روشنی از هم داشته باشیم. باید اعتراف کنم این هراس انگیزترین تجربه ی من بود. تو قطعاً تصوری از انگیزه ها و محرک های پدرت برای زندگی کردن داشته ای ، و قطعاً پدر تو هم آن قدر از ارزش ها و تصورات حیاتی پدرش دور نبوده که ناچار مثل من برای پیدا کردن خودش ذهنش را تا این حد درگیر فهم پدرش بیابد. پس دوست دارم همان طور که من بارها و بارها  - در تمام مراحل رشد و شناختم – به حرکات ، رفتارها و کنش های تو نگاه می کردم و بی واسطه دوستت می داشتم به تمام کلمات این نوشته فکر کنی تا شاید حقیقت کوچکی از دیالکتیک بین ارزش های ما قسمتی از جهان را اشغال کند.

اصرارم به دقت در این متنی که نه بار زیبا شناختی دارد و نه ارزش ادبی ، تنها به خاطر سطح متفاوت تجربه های ما در مواجهه با مسائلی گاه شبیه و گاه به کلی جدا از هم است. این که ما تصور روشنی – حتی در این چند سال که عقلانیت دست و پا شکسته ای بین ما حاکم شده – از رفتارها و انگیزه های یک دیگر نداریم حاصل شرایطی است که به هر کدام از ما تحمیل کرده اند. نزدیک ترین مثالی که به ذهنم می رسد ، به آخرین سفرمان با هم مربوط می شود. زمانی که در محله های کودکی تو با هم قدم می زدیم و تو از خاطره ی مرگ خواهرت در سیل برای من صحبت می کردی. در تمام مدتی که مشغول صحبت کردن بودی  ، همه ی تلاشم را می کردم تا محیط جغرافیایی روز حادثه را – که حالا هیچ ارتباطی با روز حادثه نداشت – در ذهنم مجسم کنم. اما چه تلاش بیهوده ای بود. شهر به اندازه ی فاصله ی بین ما تغییر کرده بود.

می بینی چه زندگی غم انگیزی داریم؟ می بینی تا چه اندازه از تجربه های هم دور افتاده ایم؟

من نمی توانم باور کنم این مساله ، موضوعی قابل اغماض است. غیاب جغرافیای زندگی کودکی تو به معنای غیاب بخشی از آسیب های گذشته ی توست که به ناچار امروز بر مبنای آن ها با من در ارتباطی ! و این شکل گیری تراژدی بین من و تو را آغاز می کند. شاید بتوانی کل عقایدم را که سعی دارم بی پیرایه برایت بنویسم با حواله دادن به دوران پیری ام نقد کنی و فاقد ارزش های تجربه گرایی بدانی که معمولاً هم نسلان تو به آن اعتقاد و ایمانی راسخ و عجیب دارند ، اما این موضوع در حال حاضر چیزی از تصوراتم نسبت به آن چه باید بگویم کم نمی کند ، چون سعی ندارم با این نوشته محکمه ای نمادین برای محکوم کردنت در مسائلی که خودت هم کم ترین نقشی در پیش آمدن آن ها نداشتی ، برپا کنم. پس به علت این تصوری که زمان زیادی را برای باور کردنش صرف کرده ام ، لازم است بگویم از نظر من موضوع سطحی عمیق تر هم دارد. سطحی که جدا از جبرهای فرهنگی و نسلی حاکم بر رابطه ی من و تو – که به خاطر عمومیت پیدا کردن موضوع بحث بر این جنبه بیش تر تکیه کرده ام – از جبری طبقاتی خبر می دهد. جبری که "کامو" به زیبایی آن را این طور بیان می کند :" فقرا بدون آن که بخواهند یک دیگر را آزار می دهند."

پدر،

از مدت ها قبل صبرت نسبت به آینده ی مبهم و مخدوش من لبریز شد. آینده ای که اگر راستش را بخواهی خودم هم هنوز چیزی از آن نمی دانم و تصویر روشنی از آن ندارم. بدون تردید این موقعیت و قرار گرفتن در آن به شدت مضطربم می کند و از یاُس حاصل از آن تلخ کام می شوم. شاید گاهی که به این احساس بی آینده بودنم در زندگی فکر می کنم ، خودم را در انجام بسیاری از کارها و برخوردها محق بدانم ، منتها دوست دارم باور کنی در بدترین شرایط هم زمانی که از زاویه ی تو به موضوع نگاه می کنم ، تلخ کامی ام صدها برابر می شود. چون اگر حیات من در امتداد زندگی تو تحلیل شود ، غم انگیز ترین موضوع شکست من در آینده ای است که می توانست التیامی برای گذشته ی پر از بغض و شکست تو باشد. من این فرایند درونی تو را به خوبی درک می کنم ، حتی اگر تو به وضوح چیزی نگویی و درگیری های عصبی من با خودت را به خام بودنم و عدم قدرت تحلیلم درباره ی مشکلات تقلیل دهی. اما پدرم اگر باز هم عقیده و طرز بیان تو درست باشد ، شرایط در نهایت به نفع تو تمام نمی شود یا اگر بخواهم بهتر بگویم حقانیت دیدگاه تو را نسبت به آینده به اثبات نمی رساند. شاید خنده دار به نظر برسد ولی در چنین شرایطی و با این رویکرد تو باید در نقش رستم ظاهر شوی و من هم گویا باید نقش سهرابت را بازی کنم ، تا در انتظار مرگم به دست تو ، دوباره تاریخی را با اشک و اندوه رو به رو سازم. پس بگذار کمی از جبرهای یاُس آلوده ی غمگین فاصله بگیریم و به عواطف و اسطوره هایمان عاقلانه تر و با انگیزه تر نگاه کنیم. نگاهی که در آن نه تو آن قدر خشن و تجربه گرا به جنگ من بیایی و نه من آن قدر عصیان زده ندیم تو باشم.

پدر،

مادر بزرگ – مادر تو – همیشه مرا بی نهایت به گذشته ی تو شبیه می دانست. چیزی که احساس می کنم با این که هر دوی ما به آن باور کامل داریم، اما ناباورانه از آن گریزانیم. تا مدت ها نمی توانستم دلیل این انکار را متوجه شوم. بارها سعی کردم غیرمستقیم با تو درباره ی این موضوع صحبت کنم ، اما هر بار به خاطر عدم جمع بندی هر دوی ما از این موضوع چیزی از حرف های هم دستگیرمان نمی شد و در نهایت هر کدام دیگری را به کلی گویی متهم می کردیم و پرونده ی باز این مساله به زمانی دیگرعودت داده می شد. تا این که خیابان – فصل مشترک زندگی من و تو – به میان آمد. سبک زندگی خیابانی به من فهماند ، هر کدام از ما تا چه اندازه در برابر خواست ها و نیازهای دیگری ضعیف و ناتوانیم. این اظهار نظرم شاید کاملاً خام و جبری باشد و من هیچ شکایتی از این شکل قضاوت درباره ی عقایدم ندارم. چون به عقیده ی من بحث بسیار عمیق و جدی است. اگر قرار باشد فاصله ی بین ما مورد تحلیل قرار بگیرد و به درستی فهم شود باید با شیوه ای خلاقانه با آن برخورد کنیم و به تمام ضعف ها و ناتوانی هایمان واقف باشیم. به بیان دیگر موضوع بر سر آن چیزهایی است که نداریم و غیابشان در رابطه ی ما بحران آفرین است.

اگر تو در جوانی آرزومند به آینده نگاه می کرده ای و نتوانسته ای به بخش زیادی از آن ها دست پیدا کنی ، دلیل ضعف های شخصی تو نیست که حالا ادامه نداشتن آرزوهای گذشته ات در جوانی مرا حاصل ضعف ها و ناتوانی های شخصی من معنی می کنی. ما هر دو وارث تاریخی سراسر وحشت و اضطرابیم. فکر می کنم این جمله ی آخر برای بیان حقایق بین ما کافی باشد. وقتی فضایی که در آن نفس می کشیم تا این اندازه وحشت زاست ، نه تو به عنوان پدر می توانی دریافت هایت از زندگی را به درستی بیان کنی و نه من به عنوان پسر می توانم به رازها و فراز و نشیب های گذشته ی تو پی ببرم. این یعنی فضای مخدوش اجتماعی و ناچار در چنین وضعیتی تجربه های تو صرفاً در شکل های جدیدتری برای من تکرار می شود. می دانم تلخم و این تلخی تو را رنجور می کند ، اما اگر زندگی واقعیتی امیدوارانه تر را به من نشان می داد ، مطمئنم این طور گذشته را حلاجی نمی کردم. این غم بزرگِ حاصل از تنهایی که جدایی ما را تشدید می کند ، زجرآور است. اما صمیمانه بر این باورم که اگر زندگیِ واقعی امروز با خشونت هر چه تمام تر جایی را برای ما باز نمی کند ، چه بهتر که ما به رویاُهایمان پناهنده شویم. جایی که جدا از هر دغدغه ای بتوانیم آزادانه به هم فکر کنیم و دل مشغولی ها آن قدر بزرگ و خردکننده نباشند که لبخند زدن و دوست داشتن را در عین باور قلبی مان به آن ها ، از رفتارهای ما بدزدند. به نظرم این تنها راه هم زیستی عقلانی ماست. چون اگر قرار باشد همان معنای کلیشه ای و روزمره از عقل بین ما حاکم باشد ، این درگیری و فاصله باید تا کجا ادامه پیدا کند؟

پدر عزیزم ،

بسیاری از نویسنده ها این آرزو را بازگشت به دوران پر از خیال کودکی تحلیل کرده اند. اما برای من این طور نیست. وقتی به کودکی ام فکر می کنم بسیاری از تصویرها از برابر نظرم عبور می کند. تصویرهای گنگ مربوط به روزهای جنگ ، مهاجرت ، تنهایی و غربت ناشی از شکل زیست خانواده ی ما و فقری که باید آبرومندانه با آن دست و پنجه نرم می کردیم. مجموع این اتفاقات از من چیزی ساخت که امروز هستم. با تمام عقاید و تضادهایم. پس احتمالاً به من حق می دهی نتوانم آن طور شجاعانه به گذشته برگردم و همه ی آن چه پشت سر گذاشته ام را به خاطر بیاورم. چون بخشی از ذهن هر آدمی - هرچند هم پویا و سیال باشد – در قسمتی از زمان به جا خواهد ماند و جرئت پس گرفتن آن را هم از دست می دهد. این وضعیتی است که من نسبت به کودکی ام دارم. احساس می کنم وقتی به آن گذشته ی پر از کوچ برمی گردم تمام چشم اندازهای امیدوارانه ام معیوب می شود. ولی این تمام ماجرا نیست. گاهی که می توانم به مدد فلسفه به آن روزها برگردم خاطرات ستایش برانگیزی از تو را به یاد می آورم. خاطراتی که لابه لای آن همه غبار، استثناهایی فراموش نشدنی اند. می دانی به امیدهای واهی اعتقادی ندارم ، پس بگذار در انتهای این درددل غم زده از تو بخواهم چشم هایت را ببندی ،دست هایت را روی قلب جوان و پرتلاطم من بگذاری و برای ادای احترام به روزهای در راه حضور شادمان را در لحظه هایی تصور کنی که دیگر ما از آن خیابان نیستیم ، خیابان از آن ماست.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:6  توسط فرهــــــاد مرادي  | 

ضرورت درک و تحلیل رفتار روشنفکرانه ی "صمد بهرنگی"، در شرایط فعلی که مناسبات اجتماعی-سیاسی یکی از ملتهب ترین دوران خود را پشت سر می گذارد ، از مهم ترین بازنگری هایی است که روشنفکران ایرانی- خصوصاً روشنفکران چپ گرا- باید در رفتارهای امروز خود داشته باشند. عقب ماندگی تحلیل های بخش عظیمی از روشنفکران منزه طلب که شرایط جامعه را صرفاً با اتکا به ذهنیات و کلیشه های محفلی خود تحلیل می کنند- نه بر اساس مشاهدات و ارتباط بی واسطه با زندگی روزمره ی جامعه – دقیقاً نشان دهنده ی این مهم است که بخش قابل توجهی از جریان روشنفکری در ایران فاصله ی زیادی با شرایط واقعی متن زنده ی جامعه دارند. البته جدا افتادگی روشنفکران از متن زنده ی جامعه مساله ای نیست که اخیراً سویه ی نقد بخش آگاه این جریان را به سوی خودش گرفته باشد و در پی راهی برای تبیین این موضوع بگردد ، منتها بحث بر سر آن است که جریان روشنفکری ایران به علت رخوت و مصزف زدگی بدنه اش به ندرت توانسته الگوهایی از کار و رفتار اصیل روشنفکری ارائه دهد. از این رو زمانی که کسی چون صمد بهرنگی را در دل خو د جای می دهد می توان از آن حتی به عنوان یک سنت یاد کرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:55  توسط فرهــــــاد مرادي  | 

دروغ اولین موضوعی است  که ذهن مخاطبان آخرین ساخته ی "اصغر فرهادی" را به خود مشغول می کند. در واقع نقطه ی پیوند دو قسمت فیلم ، پیش از بحران و پس از بحران، حضور دروغ و خودنمایی آن در روابط میان شخصیت های فیلم است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:29  توسط فرهــــــاد مرادي  | 

این روزها چه قدر دلم برای خودم می سوزد

برای مادرم‌

              برای پدرم

برای آن همه مرثیه ی تمام شده

برای خواهرم که سوگواری کودکیش را تاب ندارم

برای تمام دوست های فقیرم

برای تولد این همه کودک بی پناه٬

این روزها چه قدر دلم برای سرزمین عریانم می سوزد.

کاش می شد به پشت سر خیره شوم

و چشم های خیسم را روی حجم این همه تصویر بگردانم

تا باور کنی

خواهرم سوگوار کودکیش خواهد ماند.

می بینی سهم من چه ساز ناکوکی بود

و چه ترانه ی تلخی و چه آواز ناجوری؟

شاید این زهر را باور نکنی٬

اما برایت می گویم:

"امروز را هنوز از دیروز جدا نکرده اند!"

اگر چیزی ندیده ای٬ من به قدر کفایت دیده ام

خانه ات کجاست؟

شمال؟

جنوب؟

غرب؟

شرق؟ کجا؟

کدام خیابان را بهتر می شناسی تا از همان جا شروع کنم؟

از کابوس های همیشگی جنگ خبر داری؟

چیزی از تجاوز شنیده ای؟

تا به حال باور کرده ای بی آینده ای

تا فکر نان فردا شب خواب از چشم هایت برباید؟

هی٬ به کجا خیره ای؟

به چشم هایم نگاه کن

این دیگر شعر نیست که باور نکنی

انعکاس زمان و مکانی دیگر است.

نه ٬ خواب نیستی

از قافله جا مانده ای

ساعت شماطه دار گذشته قبل تر از این ها از کار افتاده بود!

حالا باور کردی دلتنگی غمگنانه ام

ریتم جنگ های تن به تن را دارد؟

پس شکایت نکن ساده ترین دوست من

چون باز هم می خواهم مرور کنم

آهنگِ ناکوکِ تلخِ ناجورم را... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:54  توسط فرهــــــاد مرادي  | 

گرچه سرمايه داري بر خلاف تمامي ادعاهايش وارث جنبه هاي كژانديشانه و قرائت هاي سودجويانه و غيرانساني مباني مدرنيته است و اين موضوع بسياري از فلاسفه ي غربي را در طراحي مباني جديدتر و نقد عقلانيت مدرن به انحراف كشانده ، اما حقيقتي كه كاملاً به شكلي غرض ورزانه به آن توجه نمي شود ، جايگاه انديشمندان ، متفكران و مبارزان چپ بوده كه همواره ميراث هاي انساني و عقلاني مدرنيته را حفظ كرده و ظرفيت هاي آن را افزايش داده اند. زماني كه "تئودور آدورنو" در ستايش آزادي مي گويد:" آزادي انتخاب يكي از راه هاي الف و ب  نيست بلكه آزادي ايجاد راه سوم است." و از سويي ديگر مقاومت نيروهاي اجتماعي چپ در اين زمانه ي پر از خشونت و ياس به جمله ي فوق عينيت مي بخشند ، اين ادعا را با وجود تمامي سدهاي سانسور نمي توان غيرواقعي و و دور از انصاف دانست. پس مي توان قرائت عدالت محور و آزادي خواهانه ي جريانات چپ از آرمان هاي مدرنيته را حاصل برخورد اخلاقي ، متعهدانه و خارج از سودانگاري آن ها دانست.

حال اگر اين چند سطر ابتدايي را معياري براي ورود به بحث حاضر بدانيم، برخورد منفعلانه و غير متعهدانه ي نيروهاي چپ در مواجه با مسائل اجتماعي و سياسي به هيچ عنوان قابل پذيرش نخواهد بود. نوشتار حاضر قصد آن دارد تا با ديدگاهي واقعي و مبتني بر شرايط عيني جامعه ي ايران و با نيم نگاهي به تاريخ جريانات چپ در اين سرزمين به بررسي مشكلاتي كه حضور يا عدم حضور نيروهاي چپ در دهمين انتخابات رياست جمهوري ايجاد مي كند بنشيند و بر آن باشد كه آيا عدم شركت دراين انتخابات- در شرايط فعلي – مي تواند نشان دهنده ي آن تعهد آرمان گرايانه ي چپ ها نسبت به جامعه ي خود باشد؟ و يا اصلاً عدم شركت در انتخابات دستاوردي براي اين نيروها در بر خواهد داشت يا خير؟....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 15:14  توسط فرهــــــاد مرادي  |